آه ای برادر جان
من غرقِ دنیایی نفس گیرم
قربانی مظلوم تقدیرم
آوار را بردار
سنگینی بی رحم ِ این دیوار را بردار
آن پیکر بی جان که می بینی
فرزند ِ دلبند من است انگار
چندین قدم آن ور
زیر ستونِ غاصبی جان می دهد دلدار
ای سرنوشتِ شوم
ای مرگِ سرگردان
لطفی بکن یک لحظه برگردان
بختِ ورق برگشته ی من را
اهل و عیال ِ کشته ی من را
تا که دگر باری ببویم من
پیراهنِ زیبای یوسف را
یا که برای آخرین دفعه
گویم خداحافظ گلِ بابا
آه ای برادر جان
دیگر در این ویرانه جایی نیست
کاشانه ای ، سقفی ، صفایی نیست
بیل و کلنگ و تیشه را بشکن
از جستجو باز ایست
آری پشیمانم
دست از طلب بردار
آوار را روی تنم بگذار
دیگر نمی خواهم شوم بیدار
دیگر نمی خواهم شوم بیدار

* این شعر نیمایی رو تقدیم می کنم به هموطنای زلزله زدمون.